کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم
پیوندهای روزانه

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

اون همه دعا و انرژی فرستادن جواب نداد...کاش میداد..کاش

صبح با ویبره گوشی از خواب پریدم اسم آزاده رو که دیدم یخ کردم..جواب دادم گفتم جوونم آزییی؟؟؟ دعا دعا میکردم چیزی که فک میکردم نباشه..

گفت ساراه!

گفتم جونم؟

گفت بابا تموم کرد...

شوک شدم به یه نقطه خیره شدم..چیزی نداشتم که بگم..چی میتونستم بگم؟ فقط خیلی غیرارادی دهنم باز شد و صدام دراومد که بمیرم برات آزاده

گفت خدا نکنه...

اینقد شوک بودم حتی نپرسیدم تشییع جنازه کجاس؟ کیه؟

زنگ زدم به بابا گفتم..بابا آمار گرفت از دوستاش و رفتیم..آروم بود...نمیدونم ارامشش از چیه ولی ازش میترسم..نمیدونم یه آرامش واقعیه یا فقط نمیتونه حالشو ابراز کنه...

اصلا آروم نیستم...آشوبم...دلم پیش آزاده س...دلم پیش حال آزاده س..کاش پیشش بودم...کاش

گناه داره :(

خدا برا کسی نیاره...خیلی سخته خیلی...

کاش اینطوری نمی شد..کاش

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۰۰
مادموازل ساراh
نوشتنم خشکیده ولی زنده م..همه هم خوبن!
فقط بابای آزاده حالش خیلی بده..کماست...براش دعا کنین اگه میشه :(
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۴۹
مادموازل ساراh

هربار که هری پاتر و یادگاران مرگُ میخونم یا گوش میکنم، وقتی به اونجا میرسم که هری و هرماینی میرن دره گودریگ، هربار آرزو میکنم کاش چوب دستیش نشکنه.

و فرقی نداره چندبار تا حالا خوندمش و میدونم این اتفاق میفته.

به نظرم میشه تا حد زیادی اینو به حرفه ای بودن نویسنده نسبت داد.

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۱۳
مادموازل ساراh