کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم
پیوندهای روزانه

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

امروز با مسیو رفتیم پیش طاها یه ساعتی صحبت کردیم..

اون هدف گنده ای که گفته بودم برام واضح تر شد و یه قدم بزرگ دیگه هم بهش نزدیک شدم...

هنوز قدمای بزرگ دیگه ای مونده تا اوکی بشه و قدم بزارم تو این راه سخت...

طبق حرفاش هفته ی بعد مسیر جدید قراره شروع بشه و اینکه همونطوری که هم مسیو هم طاها گفتن راه سختیه و "باید" جدی باشی... وقتی اومدی تو این راه پشیمون شدن نداریم.


× این روزها که به شدت ذهنم درگیر این داستاناس ارزش مسیو برام هزار برابر شده وقتی میبینم همه جوره حمایتم میکنه همه جوره کمکم میکنه...حس خوبیه وقتی بدونی یه نفر تحت هر شرایطی پشتته و برات همه جوره مایه میزاره...


× این روزها بازهم پلی لیستم خلاصه شده تو بزرگ...وقتی هر ترکش بهم کلی انرژی میده و میگه برووووو..میتووونی...

این آلبوم انگار فقط برا کسایی طراحی شده که یه هدفی دارن و میخوان که بهش برسن...

به شدت منتظر جلد بعدیشم و به شدت هم امیدوارم اونم مثل این پر باشه از انرژی مثبت...

حس میکنم هر وقت که تو این مسیر کم بیارم کافیه فقط 5 دقیقه به یکی از آهنگاش گوش کنم و دوباره بلند شم و ادامه بدم...


× میدونم کمی تا قسمتی نامفهومه..ولی همچنان نمیخوام بگم چیه داستان...چند روز دیگه دووم بیارین...وارد جاده بشم..میگم بهتون ;)


×ترس ترمزه ...اونی برده که برا چیزی که میخواد تا ته گازُ پر کنه

× استراحت تو لیست کارام نیست...نقطه ی شروع یه روزی بوده مقصدم...وای نمیستم فعلا پره مخزنم صاف گردنم..سر بالا رو به جلو مستقیم جهت..تا زنده م راضی نمیشم هیچ وقت..درخواستم یه کلمه ست " بیشتر"...چون کافی نیست...بینهایتو میخواااام

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۴ ، ۲۲:۲۴
مادموازل ساراh

سلام سلام سلام...

کلاسامون همش دستشون درد نکنه از 8 صبح تا 8 شبن..یعنی فرصت نفس کشیدن برامون نمیزارن...

از یه طرف دیگه بالاخره با داد و بیداد اطرافیان تصمیم گرفتم این بدلیجاتی که درست میکنم و بزارم برا فروش...روزایی که خونه م مشغوول اوکی کردن سفارشام..

یعنی کلا فوله وقتم...تازه هنوز درسا شروع نشده...

باورتون میشه ساراه ی که صبح بیدار میشد اولین کاری که میکرد روشن کردن لپتاپ بود و شب با لپتاپ روشن خوابش میبرد 5 روزه دست به لپتاپش نزده و روش خاک نشسته؟؟؟

برا خودمم عجیبه بخدااا :)))

خلاصه که از فردا همه چی سنگین تر میشه...طرح مزخرف شروع میشه...

خبر خووب اگه بخوام بدم میثم گفته تا 2 دی یکی دو روز میاد شماااال ^_^

یه فکرایی تو سرم هست که شااید اگه اومد براش تولد سوپرایز طور بگییم...حالا ببینم چی میشه...


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۴ ، ۱۷:۵۴
مادموازل ساراh

دانشگاه مزخرف بازم شروع شد..این ترم اصلا اصلا حوصله شو ندارم..

مخصوصا اینکه تحمل کردن اون همه عنتر بدون اینکه میثم باشه تا شرایطو بالانس کنه سخته...

نبودش زیادی احساس میشه برام...

باز خوبه سه روز در هفته بیشتر کلاس ندارم...

این روزا اصلا اصلا حال و حوصله ندرم..به شدت هم عصبیم...

مسیو طفلی هیچی نمیگه :))

از میثم بخوام بگم اینه که پیوندش تایید شد باید منتظر باشه برا نوبت پیوند...

و اینکه پسرمووووووووون موووهاش در اوووومده...سرش تیغ تیغی و کچلیت بیشتر معلوومه...زیاد معلوم نیست دراومده موهاش...

ولی ابروهاش تقریبا خالی خالی شده بود...الان پررر شدههه...ته ریشم داره.... شد کچل مورد علاقه من ^_^

مژه هاشم تو عکس معلوم نبود ولی فک کنم دراومده باشه اوناهم...

دلتنگی داره اذیتم میکنه..زیاد..

کاش بشه ببینمش...

این پست صرفا محض خالی نبودن عریضه و اینکه به صخره قول داده بودم ناپدید نشم.

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۴ ، ۲۳:۴۳
مادموازل ساراh

نبودنم دلایل متعدد داشت..

از درگیری با نت و شلوغ بودن سرم و بی حوصلگی و همه چی دیگه...

صخره جان شرمنده شمام شدم...چقد دست به نگرانیت خووبه :))

هروقت دیدی نبودم یکی از این دلایله...ولی چشم..از این به بعد از قبل اطلاع میدم.


× از وقایع این مدت بخوام بگم یک شنبه تولد میثمه و همون روزم کمیسیون داره برا پیوندش..جوابش یه مدت طول بکشه بیاد..معلوم میشه نیاز به پیوند داره یا نه.

× این هفته دانشگاه لعنتی شروع میشه. از دوشنبه که کلاسا شروع میشه تا آخر هفته هر شب جایی دعوتم...عروسی خواهر آزاده س و مخلفات عروسی.

× دیدارها با مسیو هم طبق معمول باشروع شدن کلاسا بیشتر شده.

× هدف بزرگ جدیدی برا زندگیم پیدا کردم که بسیار براش مشتاقم و خیلی هم میترسم ازش...ریسکه تا حد زیادی...ترجیح میدم تا یه مدتی راجع بهش حرف نزنم...حداقل تا وقتی مطمئن تر شدم ازش.


۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۴ ، ۲۲:۱۸
مادموازل ساراh
هیچی ندارم بگم...
وقتی آخر یه روز شلوغ..همه مهمونا رفتن...افتادی رو تخت..
یهو یکی از دوستای خوب نتی بت پ.م میده و میگه ی چیز عجیب میخوام بت بگم...
میگه راجع ب میثم گفته بودم به مامانم. فقط گفته بودم که دوست یکی از دوستامه..همچین داستانی داره...براش دعا کن.
صبح مامانم بیدارم کرده و میگه اسم این پسره میثمه؟ عکسشو داری؟
گفتم چی شد؟
گفت اومد تو خوابم...گفت سرطانمو شکست دادم.
عکسشو نشونش دادم و همون بود.
نمیدونم واقعا...
هیچ حرفی برا گفتن ندارم...
وقتی دیروز میثم نتیجه بیورزنانسشو گرفته بود و گفته بود ویروسه به نظر میاد از بین رفته و هفته بعد به صورت کامل معلوم میشه و من اینارو به اون دوستم نگفته بودم. 
فارغ/فارق از اعتقاد داشتن یا نداشتن ب این چیزا امیدی که تو دلم روشن شد وصف نشدنیه و در نتیجه خانواده رو مهمون کردم ب چند بسته چیپس و ماست موسیر ^_^
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۲۳:۰۰
مادموازل ساراh