کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم
پیوندهای روزانه

۳ مطلب با موضوع «دست سازه ها» ثبت شده است

بالاخره تابستون منم شروع شد. باورم نمیشه.

بعد از تموم کردن شیت ها رفتم که بدم سیمیشون کنم و بدم به مرسده که به جام تحویل بده.

چند روز آتی تولد برادر خان و دخترخاله س. میخوایم برا جفتشون تولد بگیریم همون تهران. برادرخان که دستورشو خودشون صادر کردن و دخترخاله هم نمیدونه و سوپرایزه.

طبق دستور برادر خان براش ماگ خریدم و برا سحر هم یه دستبند درست کردم.


بعد از اینکه کلی فکر کردم و به نتیجه نرسیدم براش چی بخرم از خودش پرسیدم. گز میخواد پسرمون. 

گز هم براش خریدم. ^_^

عکس بخشی از مکالمه رو میزارم ادامه. 


× 8 صبح بلیط داریم. هورا.

× هنوز وسایلمو جمع نکردم.


۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۱۰
مادموازل ساراh

وقتی آخر شب میشه و شیتت تموم شده و داری حسابی از خستگی تلف میشی. میفتی یه گوشه اتاقت و به تختت تکیه میدی، پاهاتو دراز میکنی و لذت میبری از همه این ها. به دوروبرت نگا میکنی و اینارو میبینی.

دلت یه چیز جدید میخواد ولی حال و حوصله دستبند درست کردن نداری.

یه حلقه میبینی یه گوشه ای افتاده...نخ گوبلن های رنگی رنگی هم یه ور دیگه. نمیتونی این دوتارو با هم آشنا نکنی و یه انگشتر خنگ مزخرف درست نکنی.

انگشتره که درست میشه لذت میبری. دلت بازم انگشتر میخواد و اینا وارد دنیای خنزل پنزلات میشن.

بعدش میبینی بازم میخوای ولی سیم مفتولت تموم شده...و این دوتا خلخال و درست میکنی.

این و این

چه خوبه آخر شب بعد از یه روز سخت و خسته کننده یه چیزایی هست که میتونه حالتُ جا بیاره.

و بعدش صدای ویبره گوشی و صدایی که پشت خطه و همه ی خستگی و دغدغه هاتو طوری از بین میبره که انگار از اول وجود نداشتن. ^_^

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۰۵
مادموازل ساراh
خونمونُ عوض کردیم و برگشتیم ب خونه بچگی هام..
واسه همین قرار بود چند روزی نت نداشته باشم...
دوره جدید شیمی میثمم شروع شد و ازم خواهش کرد در اسرع وقت برو نت گوشیتو فعال کن که شیمی بدون ساراه نمیشه.
بنده هم ذوق فرمودم و گفتممم چشممم...

الانم ک در خدمتتونم اومدم خونه خواهر جان و با نت اونجاس...
دیدن میثم برام کلی ذوق و انرژی و خوشحالی داشت...ولی خب از اون ورم باعث شده بود دلتنگیام بیشتر شه..داشتم کم کم کنار میومدم با ندیدنش...وقتی دیدمش برگشتم خونه اول...
یکی دو روز پیش دیگه داشتم میمردممم...اسمش میومد بغض میکردم..

فک نمیکردم اجازه ملاقات داشته باشه چون شیمیش شروع شده بود و اون عکس دو نفره مونو گذاشته بود اینستا و خیلی ها شاکی شده بودن چرا پ ب ما میگی نمیشه بیایم و اینا...اون گفت ساراه قاچاقی اومد...واسه همین فکر کردم نمیشه...امروز ازش پرسیدم میشه ببینمت؟ حتی ی کوچوولووو؟
گفت اره ه ه ه بابااا...چرااا نشه ه ه ؟ بیااااااااااا....تو این دو سه روزی ک بیمارستانم میتونی ی ی 
گفتم اخه تو اینستا گفته بودی ی...
گفت ب کسی نگووو ولی بیااا...فرق داری شمااا!!

من باز م ذوق مرگ شدم و با اولین ماشین اومدم تهران...
کلی فکر کردم که این دفعه چی ببرم براش

خواستم کلی انرژِی مثبت داشته باشه و به این ماگ و این پیکسل رسیدم و این دستبندم براش بافتم.
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۲۱:۰۷
مادموازل ساراh