کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم
پیوندهای روزانه

۳۰ مطلب با موضوع «دوستای ناب» ثبت شده است

روزشمارُ درست کردم و دو روز هم برای شرایط خاص بهش فرصت اضافی دادم. آخر هر شب یه روز دیگه رنگ میشه. دیگه توانایی هام سر کلاس روش تحقیق همینقدر بود :))

در راستای کمک کردن به بچه که حوصله ش سر نره خواستم براش کتاب صوتی بفرستم گوش کنه گفت اوناییُ بفرست که خودت گوش کردی و دوست داشتی و فکر میکنی منم دوست دارم.

از اونجایی که من نه میتونم پی دی اف بخونم نه کتاب صوتی گوش کنم و حتما باید کتاب دستم باشه و ورق بزنم همچین موردی نداشتم فقط گشتم سه شنبه ها با موری که خودم قبلا خونده بودم و خیلی دوسش دارم صوتیشو دانلود کردم که گوش کنم ببینم خوبه راویش یا نه!

میشه لطفا اگه کتاب صوتی ای گوش کردین و خوب بود و فک میکنین تو این شرایط میتونه تا حدی سرگرمش کنه رو بهم معرفی کنین؟؟ ^_^

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۱۷:۴۲
مادموازل ساراh
تموم شد!
همه چی تموم شد!
چیزی که مونده در مقایسه با چیزی که گذروندیم هیچی نیست! هیچی!!
پیوندش تموم شد امروز! باورم نمیشه!!!
این همه واکنش هیجانیُ یه جا باهم تا حالا نداشتم!!
دستام میلرزه. اشکم هر لحظه منتظره بریزه رو گونه هام. میخوام تا خود صبح با تک تک آهنگ های بزرگ هد بزنم. میخوام داد بزنم بگم تموم شد. 
واای! این همه خوشحالی یه جا مگه میشه؟؟
اینارو سر کلاسم که دارم می نویسم. منتظرم حقجو تموم کنه کلاسُ! بسه دیگه...
میثم پیوندش تموم شده، چطوری از من انتظار داره سر جام بشینم؟
من رو پامم نمیتونم بند شم دایی!

1#دی94
تولد دوباره میثمک
#دنیا_مال_قویاشه
اونی برده که برا چیزی که میخواد تا ته گازو پر کنه

قرار شد روزشمار درست کنم براش و هر روز انرژی بفرستم...تا 10 روز حالش خوب شه و تا 15 روز مرخص شه

ادامه اسکرین شاتای امروزو میذارم شاید یه ذره از حس فوق العاده امروز منُ شمام دریاافت کنین


۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۴ ، ۱۰:۱۷
مادموازل ساراh
میثم امروز صبح رفت بیمارستان.
تا شنبه شیمی درمانی خوراکی داره و تا دوشنبه هم شیمی درمانی تزریقی و همون دوشنبه بلافاصله پیوند.
بعدشم 25 روز ایزوله که ایمان دارم اونقدری قوی هست که کمتر از این مدت نیاز داره.
هفته بعد این موقع پیوندشو زده و دوره سخت ایزوله شروع میشه ولی امیدمون چند برابر شده.
وقتایی که میره شیمی درمانی و ایزوله کاملا حس میکنم تغییراتشو...
میگه تو زیادی شناختی منو و این که یه سری از فاکتورهای مغزیمون شکل هم دیگه س...واسه همینه که میفهمی وگرنه کسی نمیفهمه این تفاوتارو
حس میکنم چقدر بیشتر نیاز داره که حواسم بهش باشه
بیشتر بهش پ.م میدم هر وقت حس میکنم دمغه بهش زنگ میزنم تا یه کوچولو هم شده بخنده.
امشب دنبال چندتا وویس می گشتم و نشستم کلی از وویسای قدیمیُ گوش کردم...چقدر خاطره برامون مرور شد..چقدر خندیدیم.
یه وویسی بود که داشت برام توضیح میداد هنوز وایتم اونقدری بالا نرفته که بتونم دور دوم شیمی درمانیُ شروع کنم باید وایستم چند روز دیگه.
گفتت عــَ..نگا کن میثم!! تازه میخواستی بری دور دوم شیمی..ریز میبینمشون بابا....
این آهنگ ویتامین سی رو فقط به عشق انرژی مثبتی که آخر ورس سیجل هست گوش میکنم: 

رفتیم دیگه مثکه واسه ریسک/ پس میریم جلو محکم و قوی 
تا که فتح کنیم قله رو سریع/ آره ما اینیم رستمو حریفیم 
مگه می‌شه دسمزدرو نگیریم

به قول صخره میثم شییره!!

× حس و حالم ترکیبی از هیجان و استرسه...بهش ایمان دارم....از پس اینم برمیاد ^_^
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۰۱:۰۶
مادموازل ساراh

دیروز یه روز خوبُ با مسیو داشتیم..خیلی وقت بود میخواست بره خرید و کلی هم خرید داشت...

رفتیم چند ساعتی باهم بودیم و امیر هم برا ناهار بهمون پیوست و از اونجایی که ساراه هیچ وقت از کباب سیر نمیشه بازم رفتیم کوبیده و دل و جیگر و مخلفات.

بعدش رفتیم خرید...کتونی و جین و گرمکن و بلوز...یه چیپس خوشمزه خانواده هم برا ساراه ^_^ :))

خیلی وقت بود اینطوری بیرون نرفته بودیم کلی خوش گذشت...

× بی صبرانه منتظر نوبت پیوندیم...دوهفته پیش گفتن به محض اینکه اولین تخت خالی شه...حتی گفتن آماده باشین هر لحظه ممکنه خبر بدن...هنوز خالی نشده؟

اینطوری خیلی بده...احتمالش زیاده ایزوله ش بخوره موقع امتحانا و مجبور شه این ترمو هم حذف کنه...خیلی عقب میفته اینطوری...

کاش زودتر خبر بدن شرش کنده شه...

دیروز میگفت شاید ترم بعد بیام همون بابلسر...خسته شدم از تهران...

نگم که چقدر خوشحال شدم که ممکنه بازم تو یه کلاس بشینیم و هم گروهی باشیم....دلم برا خل و چل بازیامون یه ذره شده.

حتی فکر کردن بهشم کلی انرژی مثبت میده...

دیشب یه سری وویسای قدیمیو گوش کردم...وای که چقدر عالی بودن...چقدر خندیدیم...

× هندزفری نازنینم فردا یا پسفردا میرسه ^_^

 × خوشحالی کوچیک یعنی:

1. صبح پاشی و داری با دوستات راجع به غذا حرف میزنی میگی دلم قزل میخواااااد...کاش ناهار قزل داشتیم....مامان صدات میکنه برا ناهار...میری و میبینی قزززززززل !!!!!!!!

2. وقتی بین کلاسات دو ساعت فاصله س و غصه برت داشته چیکا کنی؟ زنگ بزنی به دوستت بپرسی کجایی....هرچند 90 درصد احتمال میدی دانشگاست...میبینی تازه داره از دانشگاه برمیگرده و یه خیابون باهات فاصله داره

3. خوشحالی یعنی باهم برین ذرت مکزیکی بخورین و بعدم یه ساعت باقیمونده رو برین خونشون و کلی لحظه های قشنگ دوستانه....

4. خوشحالی یعنی سرکلاس زیست میفهمی واقعا معلمت چی درس میده و خیلی وقتا پیش بیاد جواب سوالاییُ درست میگی که بقیه که رشته شون تجربیه نمیدونن و معلمت تعجب میکنه و میگه بلدیااا

5. خوشحالی یعنی اولین امتحان زیستتو 66 درصد بزنی و بشی نفر اول کلاس و هرچند اختلاف بقیه باهات زیاد نبود ولی معلمت بگه انتظار داشتم دیگه خیییییلییی بالا بزنین 60 باشه...اصلا انتظار 60 نداشتم از کسی حتی

6. خوشحالی یعنی کلی با پاااایه ترین رفیق دنیا چت کنی و طوری خل و چل باشین که فقط مخصوص خوددددتوووونه و کیف کنی از اینکه میبینی روحیه ش اینقدر خووووبه

7. بهت بگه یه عکس از عکسای اون روز ک بیرون بودیم انتخاب کن بزارم اینستا...چندتا عکس که 3 تایی یا 4تایی هستینُ انتخاب میکنی و میگهه نهه..یه دوتاییشو بده...میزاره اینستا و کپشن میزنه: بهترین #رفیق غیرهمجنس #تکرار نشدنی زندگی من(خودت پررو نشیاا)

8. وقتی داری یخ میزنی با اینکه بافتت تو کوله مسیوِ ژیله شو بده بهت بپوشی و دلت نیاد درش بیاری

9. وقتی تو بحران بی هندزفریگی به سر میبری یه سری دوستای دوست داشتنی داری که تو مسیر با وویس چت کنی باهاشونو نزارن حوصله ت سر بره تو مسیر

10. ببینی یکی از دوستات که به شدت فن وبلاگشی برات کامنت گذاشته: چقد خوبه که آدمایی مثل تو باشن تا از خوندن وبلاگشون انرژی بگیرم!! ♥

11.وقتی 5 روز تهران بودی حس کنی با این که همش با داداشت کل کل داری چقــــدر دلت براش تنگ شده بود.

12. طوری بین دوستات به عنوان آرشیو جمع کن معروفی که میثم برگرده بت بگه ساراه عکسای دوران شیمی و ایزوله مو داری دیگه؟ میگی صددرصد به صورت آرشیو و تاریخ بندی شده دارم :)) میگه خیلی قیااامتی برام بفرست یه سریاشو برا پرونده معافیتم نیاز دارم

13.مسیو بت بگه این هفته یه روز سه تایی ( خودشو خودمُ داداش کوچیکه دوست داشتنی) بریم خرید برا داداش کوچیکه

14. یعنی بعداز مدت ها که درست حسابی وبگردی نکردی بخوای بری وب یاس رو زیرو رو کنی و ذوق کنی از اینقـــدر ناب بودنش

15. وقتی میری شهرزاد بخری و آقاهه یه قسمتشو تموم کرده و بهت میگه فلش داری بده برات بریزم چپ چپ نگاش کنی و بگی نخیر آقا! اومدم بخرم

16. هنوزم ذوقولی باشی از دیدن دوست چندساله وبلاگیت برای اولین بار

17. یعنی  16 تا خوشحالی کوچیک در عرض یه ربع به ذهنت میرسن

15. میبینی هنوزم بعد از حدود 5 سال حتی یه روز یادش نمیره که بهت یادآوری کنه چقدر دوستت داره ^_^ 3>


۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۴ ، ۲۱:۳۲
مادموازل ساراh
معمولا روزا از صبح کلاسم و تا بیام خونه میشه 7-8
اینترنت مزخرف ما هم معمولا از 6 تا 12-1 قطع میشه...
هر روز میخوام پست بزارم هی قطعه نمیشه...
امروز فک کنم یادش رفت قطع شه و منم از فرصت استفاده کردم
یه روزایی میرم کتابخونه درس میخونم...انصافا خیلی ساعتای مفیدی میشه برام...
امروز 1 کلاس داشتم تا 5 و بعدشم 5 کلاس شیمی داشتم که امتحان هم داشتم...
نرفتم دانشگاه و قبل از ظهر رفتم کتابخونه که شیمی بخونم و بعدم برم کلاس...
امتحانم فک کنم خوب بود...حالا جوابارو بده سوپرایز نشیم صلوات :))
میثم بم پ.م داده بود صدام کرده بود و  چون اومدم بیرون دیگه نشد جوابشو بدم تو راه کتابخونه که بودم زنگ زدم بش ببینم چیکار داشت گفت جمعه یا هفته بعد میره 4 روز برا شیمی درمانی و بعدشم بلافاصله پیوند و بعدشم 25 روز ایزوله س...احتمالا تو این 25 روز نمیتونه گوشی هم داشته باشه....25 روز سختیه...
ولی بعدش همه چی تموم میشه...
بعد از مکالمون یه لبخند گنده اومد رو لبااام...اینقدر خوشحال بودم که خودم حس میکردم عجیب غریب شدم :))
ایشالا همه اونایی که از این آدما دوروبرشون دارن حس امروز منو تجربه کنن ^_^
از خوشحالی این قضیه و این که فک کنم امتحانمم خوب بود برا خودم هدیه خریدم :))

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۴ ، ۲۰:۲۳
مادموازل ساراh
از این چند روز بگم...
×آقای میثم خان تشریف اوردن دو روز شمال...
پنج شنبه ظهر با هم رفتیم بیرون ناهارُ...برا تولدش کلاه فرانسوی خریده بودم و دادم بهش...
چند ساعتی باهم بودیم بعد رفتیم دنبال یاسمن و الهام و یه ذره هم با اونا و رفتیم خونه.
موهاش دراووومده بود...دیگه کچل نبود...
اما سرماخورده بود و بازوشم به شدت درد میکرد که به شدت خطرناکه این قضیه...چون کوچیکترین چیزی پیش بیاد باید پروسه درمانُ دوباره طی کنه...
پسرمون عاشق شده...از یکی از دوستای من خوشش میاد و چند باری بیرون رفتن و پ.م و اینام میدن...فعلا داره باهاش صمیمی تر میشه تا ببینیم چی پیش میاد :دال
جالب اینجاست دیروز که اومدم خونه اصلا حالم بد نبوود....
دو روز زانوی غم بغل نگرفتم...نمیدونم شاید چون میدیدم چقدر بهتر شده و حداقل از لحاظ ظاهری همه چی اوکیه...
ایشالا زودتر نوبت پیوندش میشه و همه چی تموم میشه.
×طاها هم با کلی بدقولی چند روز پیش زنگ زد بهم و گفت کارارو اوکی کردم برات...برو ببین چی میشه...فردا که تعطیله..احتمالا یک شنبه میریم...
دیگه شرمنده که زیاد منتظر موندین...تقصیر من نبود 
×یکی از بلاگ هایی که دنبال میکنم واسه اینکه زیاد نمیرسه بیاد نت و بنویسه...کانال زد و تو اون مینویسه...اول فکر نمیکردم خیلی بهتر از وب باشه....ولی الان که میبینم تاییدش میکنم...حرکت جالبی بود.
خبر خاص دیگه ای نیست...فعلا همینا.. 
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۴ ، ۱۷:۰۲
مادموازل ساراh

دانشگاه مزخرف بازم شروع شد..این ترم اصلا اصلا حوصله شو ندارم..

مخصوصا اینکه تحمل کردن اون همه عنتر بدون اینکه میثم باشه تا شرایطو بالانس کنه سخته...

نبودش زیادی احساس میشه برام...

باز خوبه سه روز در هفته بیشتر کلاس ندارم...

این روزا اصلا اصلا حال و حوصله ندرم..به شدت هم عصبیم...

مسیو طفلی هیچی نمیگه :))

از میثم بخوام بگم اینه که پیوندش تایید شد باید منتظر باشه برا نوبت پیوند...

و اینکه پسرمووووووووون موووهاش در اوووومده...سرش تیغ تیغی و کچلیت بیشتر معلوومه...زیاد معلوم نیست دراومده موهاش...

ولی ابروهاش تقریبا خالی خالی شده بود...الان پررر شدههه...ته ریشم داره.... شد کچل مورد علاقه من ^_^

مژه هاشم تو عکس معلوم نبود ولی فک کنم دراومده باشه اوناهم...

دلتنگی داره اذیتم میکنه..زیاد..

کاش بشه ببینمش...

این پست صرفا محض خالی نبودن عریضه و اینکه به صخره قول داده بودم ناپدید نشم.

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۴ ، ۲۳:۴۳
مادموازل ساراh
هر ثانیه ای که میگذره دلتنگ تر میشم از قبل...
وقتی نمیبینمش عادت میکنم کم کم، با خودم کنار میام...بعد میبینمش و دوباره برمیگردم نقطه اول...
این نبودن ها...این وضعیت...داره از حد تحملم خارج میشه...
حداقل اگه بدونی نیست و حالش خوبه، داره بهش خوش میگذره یک کم تسکین دهنده س...
اما این که میدونی نیست و خوب نیست...نیست و میخنده مصنوعی، هی بغضتو بزرگ و بزرگ تر میکنه...
گمونم به دو روز گریه مداوم نیاز دارم که خوب شم...

دلم یک معجزه میخواد...کاش بشه...کاش می شد...
کاش بشه چهارشنبه پر بشه از خبرای خووب...
کاش بگن انجام ندادن پیوند ریسک نیست...

سخته...فکر کردن به اینکه دیگه قرار نیست شب گوشیت زنگ بخوره و بگه سوپراایز فردا صبح کار دارم اون ورا میام دنبالتون باهم بریم یونی.
قرار نیست به محض اینکه حوض دانشکده رو میبینی گوشیتو برداری و اگه ازش اس نداری بگی کجاایی عنتر؟ اونم بگه آتلیه م دتر..بیا اینجا..سر رات برام آدمس خرسی هم بخر :))
قرار نیست وقتی دیدت بت بگه کیکایی که برام درست کردیو بده بیاد و بهش بگی هییییس!!! جلو حسین نگو که چیزی برا ما نمیزاره...کلاس تولایی که چراغا خاموشه یواشکی میریم کیکارو میخوریم.
قرار نیست استاد دعوامون کنه بگه از اول کلاس دارین حرف میزنین با هم بعد ما مثلا شرمنده شیم و از این به بعدشو رو کاغذ حرف بزنیم...
قرار نیست دیگه وقتی سرش غر میزنم چرا دفترت حاشیه نویسی نداشت که فضولی کنم دفترشو پر حاشیه کنه برام...
قرار نیست یهو تو لابی ببینیش و بدویی سمتش بگیییی وااااااای میثم سوژه جدید خاله زنک بازی ی ی...و بشینی براش تعریف کنی اینطوری شده ه...اونم بگه نمیدونستی یعنی ی ی ؟ :)) 
قرار نیست وقتی میره تهران سرش غر بزنی که ااه چرا همش اونجایی؟ پس منم کلاس نمیرم...اونم بگه تو کی کلاس بودی که این دومیش باشه...
قرار نیست وقتی میبینش گوشه لابی لم داده و هندزفری تو گوشش و به پایین خیره شده هندزفریشو از گوشش بکشی و بگی مگه بت نگفتم حق نداری از این اهنگ ها گوش بدی...پس هندزفریتو میپیچونم تا دیگه به اینا گوش ندی ..اونم بت بگه چه جونوری شدی تو؟ تو هم بگی اورنیتورنگ...بعدشم طوری نگاش کنی یعنی گور بابای دختره..اونم بخنده و بگه دیگه چه خبر؟
این روزها میگذره...میدونم...شک ندارم...
این روزا میگذره ولی قرار نیست این روزایی که داریم از دست میدیم برگرده..قرار نیست بازم با هم سرکلاس بشینیم...بخندیم..حرف بزنیم..با هم شیت ببندیم....

این قرار نیست ها میتونه آدمو دیوونه کنه...میتونه هیچ وقت اشکاتو بند نیاره..میتونه بغضتو بزرگ و بزرگ تر کنه....

× هر وری بری باتم داشم...
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۱۱
مادموازل ساراh
از جمله خوشبختی هایی که میتونه شامل حال آدم بشه همین بس که:
وقتی تو مرحله بیدار شدن و غلت (؟) زدن تو تخت خوابتی یه دوستی داشته باشی که حدود یه ساعت و نیم باهاش بچتی و با کلی عوض شدن روحیه ت و خنده های الکی و انرژی بالاخره از تختت دل بکنی.
همچین دوستایی دمویی از بهشتن. ^_^


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۱
مادموازل ساراh
دو ساعت دیگه حرکت میکنیم و من هنو وسایلمو جمع نکردم.
گوشیمو آخرشم خودم درست کردم. با خلال دندون افتادم به جونش درستش کردم فعلا. از مزایای سمپادی بودن همینه دیگه :)))

یه ربع پیش با میثم حرف زدم و چون خبرای خوبی بود گفتم بیام اینجا بگم و بعد برم آماده شم.
یه دستگاهی هست که کارش یه چیز تو این مایه هاس که کل بدنو اسکن میکنه و هر نوع بیماریو تشخیص میده. از سرماخوردگی بگیر تا ام اس و سرطان.
دلایل این بیماری هارو تشخیص میده و بر اساس دلیلش دارویی درست میکنن برای فقط خود طرف.

برا میثم هم تشخیص داده که همه چی از یه ویروس شروع شده. یه چی تو این مایه ها که سرماخورده و بعد از اون یه ویروسی تو بدنش ایجاد شده که باعث سرطان خون شده.
آمااااا...خبر خوشگله اینه که این دستگاه تشخیص داده بیماریش به طور کامل خاموش شده ولی چون اون ویروسه هنوز تو بدنش هست ممکنه برگرده. الان تا دو سه هفته  دیگه یه دارویی رو میخوره که باعث میشه از بین بره اون ویروس.
بعد از دو سه هفته میره دوباره که ببینه ویروسه چقدر مقاومه از بین رفته یا نه. اگه از بین رفته باشه حتی...حتی!!! نیاز به پیوند هم نداره.

ولی خب اگه از بین نرفته باشه باید بره برا دور چهارم شیمی درمانی و به قول خودش از اونجایی که تو همه دور های شیمی درمانی پیشم بودی وحی منزل که این دور هم باید بیای :)))))

و یه چیز دیگه هم اینکه اگه سیر از بین رفتن این ویروسه خوب باشه تو همین ماه آینده یکی دو هفته میاد بابل.  ^_^


۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۰۷
مادموازل ساراh

خب خب! ساراه اومد با چندتا خبری که ایشالا بهترین خبرها قراره بشن.

هیچی نمیگم خودتون ببینین


1 2 3 4 5


× خودم که اینارو دیدم تازه به ساعت دقت کردم...پ ما کی میخوابیم؟ :)))

هزار بار این اسکرین شات هارو خوندم با کلی پ.م دیگه که بینشون بود و اینجا نیست... و هر بار نیشم بیشتر از دفعه قبل باز میشه.


× مسیو همین الان عصر همه اکیپُ دعوت کرده...آخ جون کلی خوشگذرونی...امروز میره که بهترین روز دنیا شه ^_^

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۱۴
مادموازل ساراh

آدم 4 تا از این دوست ها داشته باشه دیگه چه نیازی داره به دشمن؟ :))))))


اینو هم خریدم و بسیااااااار دوستش میدارم...با یه آل استار سورمه ای ^_^


اومدیم خونه ولی به مسیو نگفتم. یعنی بهش گفتم یه چیزی شده که مجبورم بیشتر بمونم. قصد دارم سوپرایزش کنم ولی هنوز نمیدونم چطوری. احتمالا با امیر هماهنگ میکنم کافه باش قرار بزاره، بعد جای امیر خودم میرم. ^_^


× به قول یاس: عنوان از بهزاد لیتو :)



۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۵
مادموازل ساراh

اووم...

از کجا شروع کنم؟

 جمعه رفتیم تهران. شنبه هم قرار بود برم پیش میثم ولی این دفعه مریمم باهام میومد. هرچند دوست نداشتم اون چند ساعتی که باهاشمو با کسی شریک شم ولی خب شد دیگه.

میثمم گفت میخوای بهش بگم نیاد؟ گفتم نه اشکالی نداره...

 

اینقدر ذوق داشتم که هر ی ساعت بیدار میشدم و به ساعت نگاه میکردم که ای بابا چرا صبح نمیشه؟

جالبش اینه هربار که به گوشی نگاه میکردم میدیدم میثمم پ.م داده هنوز صبح نشده؟ بسه دیگه...ولش کن بیااااا...من گزمو میخواااااااام :))


ساعت ملاقات 2 بود و مریم گفته بود 1 اونجا باشیم که یه ساعتم خودمون دوتایی با هم باشیم.

11 از خونه حرکت کردم و در کمال تعجب همگان 12 رسیدم. هیچکدوممون باورمون نمیشد چه طوری اینقدر زود رسیدم.

یه ربع نشستم تو طبقه همکف. دیدم یه آقایی رفته داره با نگهبانه حرف میزنه. سریع کیفمو برداشتم. هندزفریمو گذاشمت گوشم که اگه آقاهه صدام کرد مثلا بگم نشنیدم. و خیلی سریع جیم شدم از بغلشون و دووییدم از پله ها رفتم بالا.


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۱۰
مادموازل ساراh

بالاخره تابستون منم شروع شد. باورم نمیشه.

بعد از تموم کردن شیت ها رفتم که بدم سیمیشون کنم و بدم به مرسده که به جام تحویل بده.

چند روز آتی تولد برادر خان و دخترخاله س. میخوایم برا جفتشون تولد بگیریم همون تهران. برادرخان که دستورشو خودشون صادر کردن و دخترخاله هم نمیدونه و سوپرایزه.

طبق دستور برادر خان براش ماگ خریدم و برا سحر هم یه دستبند درست کردم.


بعد از اینکه کلی فکر کردم و به نتیجه نرسیدم براش چی بخرم از خودش پرسیدم. گز میخواد پسرمون. 

گز هم براش خریدم. ^_^

عکس بخشی از مکالمه رو میزارم ادامه. 


× 8 صبح بلیط داریم. هورا.

× هنوز وسایلمو جمع نکردم.


۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۱۰
مادموازل ساراh
از 4 تا شیت فردی 2 تا دیگه هنوز مونده...
باید تا یکی دو روز دیگه تموم کنم که بدم مری تحویل بده...چون خودم نیستم موقع تحویل کار.

اخر هفته میرم تهران. میثمم دور جدید شیمی ش شروع میشه اخر هفته یا اول هفته بعد. میرم میبنمش ^___^

همین.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۳:۳۱
مادموازل ساراh