کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم
پیوندهای روزانه

۱۰ مطلب با موضوع «عکسانه طور» ثبت شده است

معمولا روزا از صبح کلاسم و تا بیام خونه میشه 7-8
اینترنت مزخرف ما هم معمولا از 6 تا 12-1 قطع میشه...
هر روز میخوام پست بزارم هی قطعه نمیشه...
امروز فک کنم یادش رفت قطع شه و منم از فرصت استفاده کردم
یه روزایی میرم کتابخونه درس میخونم...انصافا خیلی ساعتای مفیدی میشه برام...
امروز 1 کلاس داشتم تا 5 و بعدشم 5 کلاس شیمی داشتم که امتحان هم داشتم...
نرفتم دانشگاه و قبل از ظهر رفتم کتابخونه که شیمی بخونم و بعدم برم کلاس...
امتحانم فک کنم خوب بود...حالا جوابارو بده سوپرایز نشیم صلوات :))
میثم بم پ.م داده بود صدام کرده بود و  چون اومدم بیرون دیگه نشد جوابشو بدم تو راه کتابخونه که بودم زنگ زدم بش ببینم چیکار داشت گفت جمعه یا هفته بعد میره 4 روز برا شیمی درمانی و بعدشم بلافاصله پیوند و بعدشم 25 روز ایزوله س...احتمالا تو این 25 روز نمیتونه گوشی هم داشته باشه....25 روز سختیه...
ولی بعدش همه چی تموم میشه...
بعد از مکالمون یه لبخند گنده اومد رو لبااام...اینقدر خوشحال بودم که خودم حس میکردم عجیب غریب شدم :))
ایشالا همه اونایی که از این آدما دوروبرشون دارن حس امروز منو تجربه کنن ^_^
از خوشحالی این قضیه و این که فک کنم امتحانمم خوب بود برا خودم هدیه خریدم :))

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۴ ، ۲۰:۲۳
مادموازل ساراh

آدم 4 تا از این دوست ها داشته باشه دیگه چه نیازی داره به دشمن؟ :))))))


اینو هم خریدم و بسیااااااار دوستش میدارم...با یه آل استار سورمه ای ^_^


اومدیم خونه ولی به مسیو نگفتم. یعنی بهش گفتم یه چیزی شده که مجبورم بیشتر بمونم. قصد دارم سوپرایزش کنم ولی هنوز نمیدونم چطوری. احتمالا با امیر هماهنگ میکنم کافه باش قرار بزاره، بعد جای امیر خودم میرم. ^_^


× به قول یاس: عنوان از بهزاد لیتو :)



۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۵
مادموازل ساراh

بالاخره تابستون منم شروع شد. باورم نمیشه.

بعد از تموم کردن شیت ها رفتم که بدم سیمیشون کنم و بدم به مرسده که به جام تحویل بده.

چند روز آتی تولد برادر خان و دخترخاله س. میخوایم برا جفتشون تولد بگیریم همون تهران. برادرخان که دستورشو خودشون صادر کردن و دخترخاله هم نمیدونه و سوپرایزه.

طبق دستور برادر خان براش ماگ خریدم و برا سحر هم یه دستبند درست کردم.


بعد از اینکه کلی فکر کردم و به نتیجه نرسیدم براش چی بخرم از خودش پرسیدم. گز میخواد پسرمون. 

گز هم براش خریدم. ^_^

عکس بخشی از مکالمه رو میزارم ادامه. 


× 8 صبح بلیط داریم. هورا.

× هنوز وسایلمو جمع نکردم.


۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۱۰
مادموازل ساراh

وقتی آخر شب میشه و شیتت تموم شده و داری حسابی از خستگی تلف میشی. میفتی یه گوشه اتاقت و به تختت تکیه میدی، پاهاتو دراز میکنی و لذت میبری از همه این ها. به دوروبرت نگا میکنی و اینارو میبینی.

دلت یه چیز جدید میخواد ولی حال و حوصله دستبند درست کردن نداری.

یه حلقه میبینی یه گوشه ای افتاده...نخ گوبلن های رنگی رنگی هم یه ور دیگه. نمیتونی این دوتارو با هم آشنا نکنی و یه انگشتر خنگ مزخرف درست نکنی.

انگشتره که درست میشه لذت میبری. دلت بازم انگشتر میخواد و اینا وارد دنیای خنزل پنزلات میشن.

بعدش میبینی بازم میخوای ولی سیم مفتولت تموم شده...و این دوتا خلخال و درست میکنی.

این و این

چه خوبه آخر شب بعد از یه روز سخت و خسته کننده یه چیزایی هست که میتونه حالتُ جا بیاره.

و بعدش صدای ویبره گوشی و صدایی که پشت خطه و همه ی خستگی و دغدغه هاتو طوری از بین میبره که انگار از اول وجود نداشتن. ^_^

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۰۵
مادموازل ساراh

اسکرین_میثم



۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۴:۰۲
مادموازل ساراh

امروز بعد از مدت ها به دیدن مسیو مشرف شدم...

رفتیم که نهنگ عنبر ببینیم ولی دیگه نبود :(

یه فیلم کاملا مزخرف بود به اسم آتیش بازی...که کاملا از بازیگراش معلوم بود چه جور فیلمه...یه ذره شو دیدیم و واقعا حس کردیم داره به شعورمون توهین میشه و پا شدیم...

مدت ها بود که به شدت بدنم نیاز به شیرینی درست حسابی داشت و مسیو قولشو داده بود که در اولین فرصت ممکن من و ب این خوشمزه ها برسوونه...

اونم خوشمزه هایی که از شیرینی سرای بابل خریداری شده باشن...

همش واااسه خوود خود خووودمه ^____^

نگااا خوشمزه هاموووو

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۴ ، ۰۰:۳۸
مادموازل ساراh
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ تیر ۹۴ ، ۲۰:۰۴
مادموازل ساراh
خونمونُ عوض کردیم و برگشتیم ب خونه بچگی هام..
واسه همین قرار بود چند روزی نت نداشته باشم...
دوره جدید شیمی میثمم شروع شد و ازم خواهش کرد در اسرع وقت برو نت گوشیتو فعال کن که شیمی بدون ساراه نمیشه.
بنده هم ذوق فرمودم و گفتممم چشممم...

الانم ک در خدمتتونم اومدم خونه خواهر جان و با نت اونجاس...
دیدن میثم برام کلی ذوق و انرژی و خوشحالی داشت...ولی خب از اون ورم باعث شده بود دلتنگیام بیشتر شه..داشتم کم کم کنار میومدم با ندیدنش...وقتی دیدمش برگشتم خونه اول...
یکی دو روز پیش دیگه داشتم میمردممم...اسمش میومد بغض میکردم..

فک نمیکردم اجازه ملاقات داشته باشه چون شیمیش شروع شده بود و اون عکس دو نفره مونو گذاشته بود اینستا و خیلی ها شاکی شده بودن چرا پ ب ما میگی نمیشه بیایم و اینا...اون گفت ساراه قاچاقی اومد...واسه همین فکر کردم نمیشه...امروز ازش پرسیدم میشه ببینمت؟ حتی ی کوچوولووو؟
گفت اره ه ه ه بابااا...چرااا نشه ه ه ؟ بیااااااااااا....تو این دو سه روزی ک بیمارستانم میتونی ی ی 
گفتم اخه تو اینستا گفته بودی ی...
گفت ب کسی نگووو ولی بیااا...فرق داری شمااا!!

من باز م ذوق مرگ شدم و با اولین ماشین اومدم تهران...
کلی فکر کردم که این دفعه چی ببرم براش

خواستم کلی انرژِی مثبت داشته باشه و به این ماگ و این پیکسل رسیدم و این دستبندم براش بافتم.
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۲۱:۰۷
مادموازل ساراh

نمیدونستم چطوری باید تو بلاگ پستُ رمزی بنویسم...

واسه همین بیخیال رمزی شدم و همینطوری گذاشتم..

حالا لطفا اگه کسی میدونه بهم بگه

گلدونی که براش خریدم

عکس با نتیجه سی بی سیش

عااشق این عکسم....هر نیم ساعت نگاش میکنم

اینجا ازاده رو هم اضافه کردم مثلا

اینم عادت قدیمی عکس گرفتن از کفشامون

اینم همینطوری

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۴ ، ۰۰:۴۵
مادموازل ساراh

صبح مامان بیدارم کرد که میخوایم با فاطمه و حامد و خواهر برادرهای حامد بریم دور دور، میای؟

گفتم نـــــــــــ ه..میخوااام بخوااابم!!

بعدش فک کردم جمع کن خودتو باو...اینطوری تا خود غروب لم میدی رو تختتو سریال میبینی. پا شدم و بدو بدو اماده شدم و بهشون ملحق شدم.

خوب بود.

جای خوبی بود.

این و این عکسش. یه سدی بود که دور و برش جنگل بود.

بعدشم رفتیم خونه داییم و الانم مثل یه جنازه پخش شدم رو تختم.

آزاده هفته بعد جمعه کنکور داره. تموم که بشه من تا 1 تیر امتحان دارم.

امتحانم ک تموم شه بیخیال تحویل کار میشمو حتما حتما یکی دو روز کامل و اختصاص میدم بهش که این یه سال لعنتی جبران شه.

شاید هم میثم اجازه بده بعد کنکورش بهش بگم و حداقل یکی و داشته باشم که بتونیم راجع به این قضیه باهم صحبت کنیم و یه کم خالی شم.

همین الان پ.م داده بم یه چیزیو بگم؟ گفتم اره! بگوو...

سین خورده و جواب نداده هنوز.

تو هر لحظه از روز...تو هر ثانیه فکرم بهشه و نگرانشم...بغض میکنم.

قرار نیس اتفاقی براش بیفته مطمئنم!! ولی خب به هرحال واسه این سختیایی که داره میکشه بغض میکنم و میبینم که کاری از دستم برنمیاد. میبینم که میخنده مصنوعی!!

ولی بعدش خودمو دعوا میکنم و میگم تو قرار نیس مثل بقیه دوروبریاش که ازشون مینالید بشینی یه جا و زانو غم بغل بگیری و غصه بخوری...

تو باید براش کلی انرژی مثبت بفرسی. باید بهش انگیزه بدی که بخنده ممصنوعی. باید تشویقش کنی که جنگیدنشو ادامه بده.

اون میتونه. اگه اون نتونه دیگه کی میتونه؟

مگه اون میثم اعتماد به سقف تو و ازاده نیس؟

قرار نیست چیزی بتونه از پا درش بیاره. 

پس براو.

انگشتتو ببر بالا و بگو عمرا بتونی جلو من واستی!!

من میتونم. من میجنگم. هنو منو نشناختی!

منم قول میدم...قول میدم به جبران همه ادمایی که میشینن پیشتُ آبغوره میگیرن و میرن رو نروت کلی برات انرژی مثبت بفرستم تا جبران شه.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۴۳
مادموازل ساراh