کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم
پیوندهای روزانه

۴ مطلب با موضوع «ناراحت طور» ثبت شده است

هر ثانیه ای که میگذره دلتنگ تر میشم از قبل...
وقتی نمیبینمش عادت میکنم کم کم، با خودم کنار میام...بعد میبینمش و دوباره برمیگردم نقطه اول...
این نبودن ها...این وضعیت...داره از حد تحملم خارج میشه...
حداقل اگه بدونی نیست و حالش خوبه، داره بهش خوش میگذره یک کم تسکین دهنده س...
اما این که میدونی نیست و خوب نیست...نیست و میخنده مصنوعی، هی بغضتو بزرگ و بزرگ تر میکنه...
گمونم به دو روز گریه مداوم نیاز دارم که خوب شم...

دلم یک معجزه میخواد...کاش بشه...کاش می شد...
کاش بشه چهارشنبه پر بشه از خبرای خووب...
کاش بگن انجام ندادن پیوند ریسک نیست...

سخته...فکر کردن به اینکه دیگه قرار نیست شب گوشیت زنگ بخوره و بگه سوپراایز فردا صبح کار دارم اون ورا میام دنبالتون باهم بریم یونی.
قرار نیست به محض اینکه حوض دانشکده رو میبینی گوشیتو برداری و اگه ازش اس نداری بگی کجاایی عنتر؟ اونم بگه آتلیه م دتر..بیا اینجا..سر رات برام آدمس خرسی هم بخر :))
قرار نیست وقتی دیدت بت بگه کیکایی که برام درست کردیو بده بیاد و بهش بگی هییییس!!! جلو حسین نگو که چیزی برا ما نمیزاره...کلاس تولایی که چراغا خاموشه یواشکی میریم کیکارو میخوریم.
قرار نیست استاد دعوامون کنه بگه از اول کلاس دارین حرف میزنین با هم بعد ما مثلا شرمنده شیم و از این به بعدشو رو کاغذ حرف بزنیم...
قرار نیست دیگه وقتی سرش غر میزنم چرا دفترت حاشیه نویسی نداشت که فضولی کنم دفترشو پر حاشیه کنه برام...
قرار نیست یهو تو لابی ببینیش و بدویی سمتش بگیییی وااااااای میثم سوژه جدید خاله زنک بازی ی ی...و بشینی براش تعریف کنی اینطوری شده ه...اونم بگه نمیدونستی یعنی ی ی ؟ :)) 
قرار نیست وقتی میره تهران سرش غر بزنی که ااه چرا همش اونجایی؟ پس منم کلاس نمیرم...اونم بگه تو کی کلاس بودی که این دومیش باشه...
قرار نیست وقتی میبینش گوشه لابی لم داده و هندزفری تو گوشش و به پایین خیره شده هندزفریشو از گوشش بکشی و بگی مگه بت نگفتم حق نداری از این اهنگ ها گوش بدی...پس هندزفریتو میپیچونم تا دیگه به اینا گوش ندی ..اونم بت بگه چه جونوری شدی تو؟ تو هم بگی اورنیتورنگ...بعدشم طوری نگاش کنی یعنی گور بابای دختره..اونم بخنده و بگه دیگه چه خبر؟
این روزها میگذره...میدونم...شک ندارم...
این روزا میگذره ولی قرار نیست این روزایی که داریم از دست میدیم برگرده..قرار نیست بازم با هم سرکلاس بشینیم...بخندیم..حرف بزنیم..با هم شیت ببندیم....

این قرار نیست ها میتونه آدمو دیوونه کنه...میتونه هیچ وقت اشکاتو بند نیاره..میتونه بغضتو بزرگ و بزرگ تر کنه....

× هر وری بری باتم داشم...
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۱۱
مادموازل ساراh

یه وقتایی هست...یه کسایی هستن تو زندگیت...

که سه سال هر روز همو میدیدن..هر روز با هم حرف میزدین...

تو بهترین و بدترین روزای هم که شاید هیچکی نمیدونست تو این شرایطین باهم بودین...هوای همو داشتین...

یه کسی که هروقت به مشکلی برخوردی ..از کوچیکترینش تا بزرگترینش...وقتی بهش میگفتی حتی اگه از دست خودش کاری برنمیومد میگشت و یکی و پیدا میکرد که کمکت کنه...

کسی بود که تونست اینقدر بهت حس اطمینان و اعتماد بده که تویی که با هیچکی دردودل نمیکنی با اون دردودل میکنی...

نه که فقط دلداری بده بت...واقعا کمک میکرد که شرایط حل شه و این باعث میشد دفعه بعدی هم مستقیم بری پیشش...

یه عالمه کل کل...یه عالمه خوشگذرونی...یه عالمه با هم خندیدن..یه عالمه با هم نگران و ناراحت بودن...گاهی وقت ها هم کل کل ها جدی تر میشد و شکل دعوا پیدا میکرد...

یه دوستی ای که یه دانشگاه تو کفش بودن و حسرتشو میخوردن...بعضیا میومدن ب خودمون میگفتن اینو بعضیا هم سعی کردن پشتمون حرف دربیارن...و فقط خندیدیم به همشون...

کسی که تو اون دانشکده بیخودی که ب جز حرف بیخود زدن پشت بقیه کار دیگه ای ندارن طوری پشتتون بود که کسی جرئتشو نداش چیزی بگه راجع به اون دوتا دوستاش...

خندیدن به فوبیای هم دیگه...هندزفری هایی که از گوشش میکشیدم و میگفتم دفعه بعدی که ببینمت با این هندزفری لعنتی رفتی تو فاز دپرسی دوباره...هندزفریتو میپیچونماااا...

کسی که یه استثنا عالی بود تو دوستی سوشال دختر و پسر باهم دیگه...هیچ وقت یه ذره هم پاشو از گلیمش دراز تر نکرد تو این زمینه ها و کاملا نوع رابطه رو درک میکرد...برعکس خیلیای دیگه...

کسی که تو بدترین شرایطی که کسی نمیدونست حالم خوب نیس میفهمید و کمکم میکرد...

الان تو بدترین شرایطشه و من هیچ کار لعنتی ای نمیتونم براش انجام بدم....

فقط نشستم و میبینم دارهه درد میکشهه...داره زجر میکشهه...داره ذره ذره اب میشه....

عکساشو که میبینم چقـدر لااغر شده...

صدااایی که عوض شده و تو نمیتونی بش بگی میثم؟ دلم اتاق ابی خوندناتو میخواد..میفرسی برام؟

اونم بت بگه مرده شور دل خواستناتو ببرن و دودقیقه بعد برات بفرستشش...

عکسشو میفرسه و میگه بیریخت دیدی تا حالا؟

عکسو وا میکنی و خیره میشی فقط... میبینی که زده موهاشو ...

این روزها خووب نیستم ...هرکاری هم میکنم نمیشه...

رو هیچی نمیتونم تمرکز کنم...

منی که یه هفته باهم قهر بودیم گریه م میگرفت از دلتنگی...الان دو ماه ندیدمش..

هر جزوه ایُ که باز میکنم همه چی یادم میاد...مثلا سر این مبحث داشتم قضیه فلان و تعریف میکردم براش و استاد دعوام کرد...

دست نوشته هامون تو حاشیه هااا...

چه جوری میتونم تمرکز کنم اخه؟

وقتی میبینم ادمای دوروبرمو...دغدغه هامون...دغدغه درس و امتحان و ان تا چیز دیگه...حالم از خودمون به هم میخوره...

کاش دغدغه اونم این روزا این بود که زبان تخصصی چند میشم...


چرا این وایت و پلاااکت لعنتیت باااااااالااااااااااااااااا نمیییرههههههه ؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا روز به روز پایین تر میااااد؟ اخه 200 تا گلبووول سفید فقطططط؟؟؟؟؟


کاش حداقل راهی بود که میتونستم یه کمکی کنم...


× میدونی دنیا مال قویاشه...

× اهنگ این پست: سیجل و لیتو: هر وری باتم دااشم

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۱۹
مادموازل ساراh
سه تا امتحان دادم...دوتاش به معنی واقعی کلمه افتضاح بود...
شنبه هم دوتا امتحان دارم و با  این که میدونم فوق العاده سختن و پدرم قراره دربیاد هنوز شروع نکردم...چرا من آدم نمیشم خب؟

دیروز عقد دخترخاله جان بود...بسی روحیه مون عوض شد... ^_^

از اوضاع میثمم چیزی نگم بهتره...چون اصلا خوب نیست...
پلاکت و وایتش به شدت پایینه و ایزوله س :(

امروز بعد از یه هفته سه تارمو گرفتم دستم و کلی باهاش وقت گذروندنم..چقد دلم براش تنگ شده بود ^_^
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۳۹
مادموازل ساراh

ساعت 2 تشییع جنازه غزاله بود.

رفتیم...

خداروشکر مامان و باباش خیلی اروم بودن.

حس بدی بود...خیلی بد...اینکه میبنی همکلاسیت..

ادم همیشه فک میکنه این اتفاقا هیچ وقت قرار نیست برا نزدیکای خودش بیفته...

امروز همه ی فکرم به میثم بود...

اومدم خونه سرم داشت منفجر میشد..چند ساعتی خوابیدم و بهتر شدم.

به میثم پ.م دادم آقای میثم خان!! سلفی امروز منو یادت رفت بفرسی...!!

فرستاد و باز هم به همراه خل و چل بازی.

گفت خیلی چیزا بستگی داره به یک شنبه. گفت مطمئنم که حله!! ولی تو هم برام بفرس انرژی مثبتاتو

یک شنیه باید چک شه. اگه پلاکت خونش پایین نباشه میره خونه. ولی اگه پایین باشه باید 15 روز تو یه اتاق ایزوله باشه.

خدا کنه که پایین نباشه.

چند ساعتی چت کردیم. همون چرت و پرتای قدیمی..همون خل و چل بازی های سه ساله.

× ماها آدم نمی شیــم. ^_^

فردا باید برم یونی با استاد صحبت کنم براش که نمیتونه سطح خردشو انجام بده..نمره شو میده بهش؟ اگه هم نمیده من به جاش انجام میدم.

گفتم زودتر پرونده پزشکیشو شو بفرسه که زودتر شوراش تشکیل شه و تکلیفش معلوم شه.

...

این روزاهم تموم میشن...خیلی هم خوب تموم میشن..شک نکن ساراه! 

× تا اخر ماه قراره بریم خونه بچگیام...10 سال برگشت به اون خونه ارزوم بود ولی وقتی دیدمش ..دیدم چقد هیچی دیگه مثل بچگیام نیست!! دیگه دوسش نداشتم.

باید با اتاق 10 ساله م خداحافظی کنم...

10 سال پر از خاطره...از هر تیکه ش هزارتا خاطره بهم چشمک میزنن. روزای خوب...روزای بد...

× امروز فهمیدم همین که هستم! همین که زنده هستم! همین که میتونم زندگی کنم! همین که میتونم پیش خونواده م بشینم...

چقدر خوبه و چقدر قدرشو نمیدونم...

کاش یه روزی نیاد که بفهمیم ولی دیر شده باشه..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۵
مادموازل ساراh