کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم

...روزی درخت تنومندی خواهی شد

کف افکارمو موکت کردم
پیوندهای روزانه

تو کاکتوسی نه این گل خونگی هاااا

جمعه, ۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۸ ق.ظ

واااای عااالی بووود..عااالی عاااالی...

اول صبح رفتیم برا مسیو ساعت خریدیم...وقت اضافه اوردیم رفتیم من یه سری مهره و از این جینگیلی ها برا دستبند درست کردن خریدم.

بعدشم رفتیم سمت آتیه..نمیدونستم چی بخرم براش...چون هرچیزی هم اجازه نداره بخوره...و مطمئنا صددرصد باید طبیعی باشه..

واسه همین فک کردم بهترین چیز میوه س...


ولی همم اینکه میوه فروشی پیدا نکردیم..هم اینکه میدونستم بچه م مریش زخمه و کلی داستان داره سر غذا خودن...واسه همین تصمیم گرفتم براش کاکتوس بخرم ...

یه کوچولو زود رسیدم بیمارستان...بیست دقیقه به 2.. ساعت ملاقات 2 بود و نمیذاشتن برم تو بخش..

فک نمیکردم رسیده باشه..

بهش اس دادم که ساراه آتیه س... ^_^

گفت کجاش؟

گفتم همکف..نمیزارن فعلا بیام تو بخش...میثم کجاس؟

گفت سمت چپت!

درجا سرمو بلند کردم و دیدم داره میاد طرفم...واااای اینکه اون لحظه چقدر ذوق کردم اصلا قابل توصیف نیست...

خیلی مراعات بیماریشو و شرایط اسلامُ کردم که نپریدم بغلش.... :))

آخه حتی دست هم نمیتونست بده بم...ریسک داشت براش... :(


رفتیم یه جا نشستیم و تند تند شروع کردیم اتفاقارو تعریف کردن...ساعت مسیو رو بهش نشون دادم..با وسایلایی که برا دستبند درست کردن خریده بودم...کلی هم بهم خندید :)))


بعد باباش اومد پایین که جواب تست سی بی سیشو بده... 3800 بود واایتش....و پلاکتش 2 تا دونه از حد نرمال هم بالاتر بووود...

چشای هر سه تامون گرد شده بووود...این ارقااام عااالی بووووووودن...عااالی


گلدونم داد به باباش که بره بزاره تو ماشین :دال

بعدش گفت بریم یه خورده بیرون بشینیم؟ 3 هفته س تو هوای ازاد نبوودم...


رفتیم بیرون...چندتا عکس گرفتیم..چندتا خل و چل بازی... 3/30 باید میرفت پیش دکتر و منم کم کم باید میرفتم خونه که وسایلمو جمع کنم که برگردیم شمال...


فقط میتونم بگم تا مدت هاااا حااالم خووبه...تا مدت هااا انرژی دااارم...


الان رمم پریده...عکسارو بعدا اضافه میکنم...

به اینستا هم میتونین مراجعه کنین در ضمن برا دیدن بعضی از عکسا :)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۰۵
مادموازل ساراh

نظرات  (۵)

۰۵ تیر ۹۴ ، ۰۱:۴۷ صخره مسرووووور
ای جانم ای خدا جانم ای خدا نفسم ای خدا همه امیدم ای خدای بزرگ من شکرررررررررررررررت شکرررتتتتتتتتتتت شکرت خیلی خوشحال شدم در حد اشک شوق به اقا میثم بگو یه صخره تنها وسط اقیانوس مونده که دوستای دیگش صخره های محکمی نبودن تو محکم باش و خوب شو بزا دلش گرم بشه حالا نگفتیم نگفتی من الان ساعت خوابم گذشته ها معلومه نه!؟
پاسخ:
مرســــــــــــی صخره نازنین!! :) :*
بخدا منم روقت به اون یه ساعت و نیم فک میکنم نیشتم تا ناکجا آباد باز میشه ه ه...
دلم یه عاااولمه از این یه ساعت و نیم ها میخوااااد
پس این قرار ملاقات پر انرژی سر خیابون ما بود ^______^ میومدی چایی در خدمت باشیم :دی
خدا همیشه در حال معجزه کردنه ... ترم دیگه دانشگاه میثم هم هست مگه نه ؟؟


اینستامو بستم و بیصبرانه اینجا منتظر عکسا هستم ^_^ 
پاسخ:
ع وااقعااا؟ 
 هنوز که هنوزه همه ی اون انرژِ تو تک تک پلاکتام پر میزنه...
نه متاسفانه...حتی فکر کردن به دانشگاه بدون میثم تو هر شرایطی باعث میشه اشکم در بیااد...
داره سعی میکنه بتونه مهمان شه دانشگاه تهران...
عزیزمنننننن 
وای ساراااااا چقد خوبه که باز اینجوری شاد و پرانرژی میبینمت :))))))
پاسخ:
عزیـــــــــــــــــــــــــــــز دلممممممممممممم :******
خوشحالم برات
ب امید فردای بهتر برا خودت و اقاتون :)
پاسخ:
مرسی :)
ولی میثم دوست دانشگاهمه..صمیمی ترین دوستم...
دوست پسرم نیست :)
۰۶ تیر ۹۴ ، ۱۶:۱۵ نیکی خانم
عزیزم امیدوارم هر چه زودتر بهبودیشونو به دست بیارن و خوشحالی واقعی مهمون قلباتون بشه
پاسخ:
ایشالاااا....
مرسی ی ی :) :*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">